|
عشق خیالی
|
||||
|
|
||||
این وبلاگ توسط Y_EMPEROOOR هک شد................
بر ای پس گرفتن رمز عبور اقا محمد به من ایمیل کن ............... HACK IT BY:Y_EMPEROOOR
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط محمد
|



+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط محمد
|

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
+
نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط محمد
|




+
نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط محمد
|

پس از مردن چه خواهم شد نمی دانم
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
و گیرد او بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام و اختناق مرگبارم را.


+
نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط محمد
|

از بسکی سفر رفته هِی_ ایوَر_و_اووَر رفته هِی نیمَدِه دَر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه هَر بار که شیراز اومَده اوّلِش بُو ناز اومَده آخرِش بُو_جَر _رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه یی گُلی تو حَصین دُوشتم از صُب تو پَسین دُوشتم غنچَه ش دَم پَر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه هِِی جِزِ وِلِز کِردَم هِی یِِِی گوشه کِز کِردَم عمر من هََدَر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه از عِشق تو خَسَّم شُد دَل_دَلّی_پُر از غم شد قِِِم بیار که سر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه اشکُم دیگه قرمز شد عاجِز شُد و بی جِز شد خون از چِش تَر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه مرغ دِلُم اُوریت شُد پَرپَر زد وُ پَرپیت شد جُونُم دیگه دَر رفته دل من دیگه سر رفتـــــــــه او سَمَندرُم کِردِه او دَر بدرُم کِردِه از بَسکی سفر رفتِه دل من دیگه سر رفتـــــــــه از بیژن سمندر نظر فراموش نکنید حصین
قم "
:"Qem قیفاوریت
:"Ovrit" آبریسپرپیت
:"parpit"پر کنده (برای پرندگان)
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/07/22ساعت 6:19 قبل از ظهر توسط محمد
|

دل از سنگ باید که از درد عشق فریدون مشیرینغمه ها
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط محمد
|

چه صدف ها که به دریای وجود فریدون مشیری
گناه دریا
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

+
نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 5:53 قبل از ظهر توسط محمد
|


+
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط محمد
|

زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت (((((اخوان))))
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط محمد
|
